شورای راهبردی آنلاین - یادداشت: ناتوانی آمریکا در دستیابی به پیروزی قاطع بر ایران و پیامدهای اقتصادی ناگوار آن، باور به سلطه جهانی واشنگتن را برای همیشه متلاشی کرده است.
حسین احمدی – کارشناس مسائل بینالملل
آمریکا در جریان حمله ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ به همراه رژیم اسرائیل، محاسباتی روشن و از پیش تعیین شده را دنبال میکرد. تصور اولیه بر این بود که با استفاده از برتری هوایی و فناورانه، نظام سیاسی ایران طی هفتههای نخست فرو خواهد پاشید؛ اما واقعیت میدانی به طرز فاجعهباری با این پیشبینیها فاصله داشت. ایران علیرغم تحمل ضربات سنگین به زیرساختها و حتی فرماندهان ارشد خود، نهتنها دچار فروپاشی نشد که حتی توانست با اتکا به جغرافیا و راهبردهای نامتقارن، آتش حملات را پاسخ داده و پایگاههای آمریکایی در منطقه را هدف قرار دهد. ارزیابیهای اولیه درباره تضعیف قابلتوجه زرادخانه موشکی و پهپادی ایران، اکنون گمراهکننده به نظر میرسند و تهران عملاً توانایی ادامه درگیری را حفظ کرده است. درسی که از این میدان آموخته میشود آن است که کنترل آسمان هرگز به معنای کنترل نتیجه نهایی یک درگیری نیست. واشنگتن با نگرانی و تردید برای اعزام نیروی زمینی و بدون تبدیل توانایی قدرت هوایی به یک پیروزی قاطع، در باتلاقی گرفتار آمده که هزینههای آن هر روز فزایندهتر میشود.
این وضعیت، پیامدهای فراتری برای مفهوم سلطه آمریکا داشته است. برای دههها، استراتژی بزرگ واشنگتن بر پایه «برتری» استوار بود؛ این باور ایجاد شده بود که توانایی نظامی بینظیر آمریکا به آن اجازه میدهد نظم جهانی را حفظ کرده و نتایج جنگها را در سراسر مناطق مختلف رقم بزند. اما جنگ ایران نشان داد که هزینههای یک جنگ طولانی برای آمریکا قابلتحمل نیست. برخلاف جنگ عراق که در آن پیروزی نظامی سریع به دست آمد و صلح بعداً از دست رفت، در ایران حتی فاز نظامی نیز با موفقیت کامل همراه نبود. این شکست، افسانه آسیبناپذیری و توانایی مطلق آمریکا در تحمیل اراده خود را تغییر داده است.
نظم چندقطبی جدید و رویکرد بازیگران نوظهور
فضای ایجاد شده از این بنبست، بهسرعت توسط سایر قدرتهای بزرگ برای بازتعریف جایگاه خود در نظم جهانی مورد بهرهبرداری قرار گرفته است. چین که همواره بهعنوان رقیب راهبردی آمریکا مطرح بوده، اکنون با اطمینان بیشتری در عرصه بینالملل ظاهر شده و خواستار امتیازاتی از واشنگتن شده است. اختلال جدی در زنجیرههای تأمین انرژی ناشی از اختلال در تنگه هرمز، پکن را به بازنگری در امنیت سرمایهگذاریهای کلان خود واداشته و این بازنگری عمدتاً با لحنی مطالبهگرانه همراه شده است. در مقابل، روسیه خود را بهعنوان یکی از برندگان اقتصادی این بحران میبیند، چرا که افزایش چشمگیر قیمت نفت و گاز صادراتی، این کشور را به سود سرشاری رسانده است. بااینحال، مسکو نیز به فروپاشی کامل نفوذ آمریکا در غرب آسیا تمایل ندارد، چرا که حضور متوازن واشنگتن، بخشی از ساختار پیچیده دیپلماتیکی است که روسیه آن را برای توسعه نسبتاً مسالمتآمیز جهان ضروری میداند. این واکنشهای متفاوت اما همگرا، بهوضوح نشان میدهد که جهان وارد مرحلهای شده که در آن قدرت دیگر در انحصار یک قطب نیست، بلکه بین چند بازیگر عمده توزیع شده و هر یک به دنبال استفاده تاکتیکی از بحرانها برای پیشبرد اهداف بلندمدت خود هستند.
در کنار این دو غول شرقی، سایر مناطق و ائتلافها نیز با تعریف جدیدی از خود مواجه شدهاند. انجمن کشورهای جنوب شرق آسیا (آسهآن) بهعنوان نهادی که اساساً بر پایه بیطرفی و اجماع (راهبرد موسوم به «راه آسهآن») استوار شده، در واکنش به جنگ ایران تنها به ابراز نگرانی و درخواست آتشبس بسنده کرده است. اعضای آن بر اساس منافع ملی و وابستگیهای سیاسی خود، موضعگیریهای متفاوت و بعضا متناقضی از ابراز همبستگی مسلمانانه توسط مالزی و اندونزی گرفته تا اولویتدهی به ثبات اقتصادی توسط فیلیپین و سنگاپور داشتهاند. این پراکندگی درونی، اثربخشبودن ائتلافهای منطقهای در نظم جدید را زیر سؤال میبرد و نشان میدهد که ازاینپس، کشورهای کوچکتر نیز بیشازپیش به دنبال بازیگری مستقل یا «پوشش ریسک» در برابر قدرتهای بزرگ خواهند بود.
پیام نهایی و روشن جنگ علیه ایران برای سیاستمداران و استراتژیستهای آمریکایی و متحدانشان، پایان دوران برتری یکطرفه و آغاز عصر مهار متقابل است. در جهانی که قدرتهای بزرگ بهراحتی قادر به تحمیل اراده خود نبوده و دولتهای کوچکتر با هزینههای قابلتحمل میتوانند در برابر آنها مقاومت کنند، تکیه صرف بر بازدارندگی نظامی کلاسیک، دیگر پاسخگو نیست. متحدان سنتی آمریکا نیز این واقعیت را درک کرده و به دنبال تنوعبخشی به شرکای امنیتی خود هستند؛ روندی که زوال تدریجی اما قطعی اتحادهای مبتنی بر یک ضامن مرکزی را سرعت میبخشد. اما شاید بزرگترین هزینه این تحول را افکار عمومی آمریکا و اروپا متحمل میشوند که نظرسنجیها نشان از مخالفت گسترده آنها با ادامه این رویکرد دارد. ادامه مسیر نادرست کنونی بدون بازتعریف راهبردی، تنها به معنای عمیقتر شدن بنبستهای کنونی و بهخطرافتادن منافع بلندمدت خواهد بود. آنچه امروز در خلیجفارس و فراتر از آن شاهد آن هستیم، نه یک شکست تاکتیکی که فرسایش یک پارادایم مسلط و آغاز عصری جدید در مناسبات بینالملل است.
0 Comments