شورای راهبردی آنلاین-رصد: با توجه به گسترش اعضای بریکس و افزایش تردید در مورد نهادهای تحت رهبری غرب، بار دیگر در محافل سیاستگذاری، اندیشکدهها و مناظرات دانشگاهی پرسشی آشنا مطرح شده است: چه کسی باید رهبری جهان جنوب را بر عهده گیرد؟ این پرسش با ورود نظم لیبرال بینالمللی به یکی از عمیقترین بحرانهای دهههای اخیر، فوریت یافته است. بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید فشار بر نهادهای چندجانبهای را که در پی سالها چندپارگی ژئوپلیتیک تضعیف شدهاند، تشدید کرده است. تحلیلگران بهطور فزایندهای هشدار میدهند که الگوی حکمرانی پس از جنگ سرد در حال فرسایش است؛ از فلج شدن مذاکرات اقلیمی جهانی گرفته تا احیای یکجانبهگرایی تجاری و کاهش اعتماد به نهادهای تحت رهبری غرب. اگر قدرتهای سنتی غربی در حال عقبنشینی از نهادهایی هستند که خودشان ساختهاند، پس چه کسی جای آنها را خواهد گرفت؟
کامیلا آبوندانزیری در یادداشتی که در وبسایت «E-International Relations» منتشر شد، نوشت: با این حال، این گفتوگو بر این پیشفرض نادرست استوار است که جنوب جهانی در نهایت باید رهبری ارائه کند که مشابه الگوی تاریخی رهبری در شمال جهانی باشد. این پیشفرض بهطور عمیقی در نظریه جریان اصلی روابط بینالملل ریشه دارد. چارچوبهایی مانند نظریه ثبات هژمونیک و نظریه انتقال، یک پیشفرض مشترک دارند: نظم بینالمللی پایدار نیازمند قدرت متمرکز است. در این چارچوب، رهبری به معنای ساختاری سلسلهمراتبی و متمرکز است که قدرت مادی آن در دست یک یا چند بازیگر مسلط قرار دارد؛ بازیگرانی که توانایی تأمین کالاهای عمومی، تحمیل هنجارها و شکلدادن به ساختار نهادها را دارند. از نظر تاریخی، این چارچوب از تجارب خاص شمالی نشأت گرفته است: سلطه امپراتوری بریتانیا در قرن نوزدهم و هژمونی آمریکا در دوران پس از جنگ در قرن بیستم.
مشکل اینجاست که این تجاربی که در بستر تاریخیِ خاص شکل گرفتهاند، به تدریج به الگوهای جهانی تبدیل شدند. همانطور که پژوهشگرانی مانند آمیتاو آچاریا، آرلین تیکنر و دیوید بلینی استدلال کردهاند، روابط بینالملل جریان اصلی اغلب مسیرهای تاریخی غربی را جهانی معرفی کرده و اشکال جایگزین سازماندهی سیاسی را به حاشیه رانده است. این پرسش که چه کسی باید رهبری جنوب جهانی را بر عهده بگیرد، این پیشداوری را بازتولید میکند و اثرات آن را میتوان مشاهده کرد. هر بار که این پرسش در یک بحث و مذاکرات یا در یک یادداشتنظر مطرح میشود، همان دلسردی را ایجاد میکند: چین بیش از حد نامتقارن است، هند بیش از حد محتاط، برزیل بیش از حد مقید و بریکس بیش از حد پراکنده. گفتوگوها نه به این دلیل که جهان جنوب فاقد عاملیت است، بلکه به این دلیل متوقف میشود که آنچه اعمال میشود با واقعیت سیاسی توصیفشده همخوانی ندارد.
این چارچوب هنگامی که برای قدرتهای معاصر جنوب به کار میرود، به طور فزایندهای مشکلساز میشود. چین نفوذ بینالمللی خود را از طریق ابتکار کمربند و جاده و نهادهایی مانند بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیا به طرز چشمگیری گسترش داده است. بر اساس گزارش پایگاه داده (AidData)، چین بین سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۳ به بزرگترین وامدهنده مستقیم به کشورهای در حال توسعه تبدیل شد. با این حال، بسیاری از کشورهای سراسر آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا جانب احتیاط را نگه داشتهاند؛ نمیخواهند وابستگیشان به نهادهای مالی غربی را با روابط نابرابر جدید عوض کنند که همهچیزشان به پکن گره بخورد. نفوذ چین بیتردید زیاد است، ولی صرفِ داشتن نفوذ، مشروعیت نمیآورد.
در مورد جایگزین کردن وابستگی به نهادهای مالی غربی با نهادهای عدم تقارنهای جدیدی که پکن در مرکز آنها قرار دارد، محتاط باقی ماندهاند. نفوذ چین قابل توجه است، اما نفوذ به خودی خود مشروعیت تولید نمیکند.
هند الگویی متفاوت ارائه میدهد. این کشور از طریق برنامه همکاریهای فنی و اقتصادی هند بیش از ۲۰۰,۰۰۰ متخصص از بیش از ۱۶۰ کشور را آموزش داده و همزمان خطوط اعتبار امتیازی را در سراسر آفریقا و آسیا گسترش داده است. با این حال، سیاست خارجی دهلی نو همچنان بیشتر بر خودمختاری راهبردی تأکید دارد تا جاهطلبی برای رهبری جهانی.
برزیل نیز از لحاظ تاریخی نقشی مهم را در ائتلافسازی از طریق مجامعی مانند بریکس و گروه۲۰ ایفا کرده است. این کشور در دوران ریاستش بر گروه ۲۰ در سال ۲۰۲۴، با موفقیت دغدغههای توسعه را در مرکز مباحث جهانی قرار داد. با این حال، برزیل همچنان بیشتر از طریق ائتلافسازی، نفوذ بینالمللی کسب میکند تا از طریق رهبری یکجانبه؛ این الگویی است که استدلال گستردهتر این مقاله را تایید میکند.
شکست مکرر در شناسایی یک رهبر واحد، ممکن است کمتر ضعف جنوب جهانی و بیشتر ناکارآمدی مقولههای تحلیلی ما را به نمایش بگذارد. جنوب جهانی به جای ارائه رهبران هژمونیک، از نظر تاریخی چیزی را پدید آورده است که میتوان آن را قطبهای پویای هماهنگی نامید: ترتیبات منعطف و موضوع‑محور، که در آن بازیگران مختلف بسته به دستور کار، منطقه و شرایط زمانی برجسته میشوند، بدون آنکه هیچیک از آنها بقیه را تحت سلطه خود درآورد. این چندجانبهگرایی به معنای سنتی آن (که همچنان فرض را بر یک قدرت پیشرو برای وضع قوانین میگذارد) نیست. و صرفاً سیاست ائتلافی هم نیست. این یک شیوه از عاملیت جمعی است که در آن نفوذ توزیعشده، چرخشی و وابسته به زمینه است و در آن نبود یک مرکز ثابت، یک ویژگی است نه شکست.
این قالبهای هماهنگی در ابعاد متعدد قابل مشاهده هستند. در تأمین مالی برای توسعه، نهادهایی مانند بانک توسعه جدید، بانک توسعه آمریکای لاتین و کارائیب (CAF) و بانک توسعه آمریکای جنوبی (موسوم به فونپلاتا)، بدون آنکه به عنوان ابزار یک هژمون واحد عمل کنند، جایگزینهایی برای نهادهای سنتی «برتون وودز» ایجاد کردهاند. بانک توسعه جدید از زمان تأسیس خود بیش از ۱۲۰ پروژه به ارزش تقریبی ۴۰ میلیارد دلار تصویب کرده است. CAF در سال ۲۰۲۴ بیش از ۱۵ میلیارد دلار برای عملیاتها تصویب و نقش خود را در تأمین مالی زیرساخت، سازگاری با اقلیم و گذار انرژی تثبیت کرد. این نهادها با اینکه حکمرانی توسعه را از پایه تغییر میدهند، به ندرت در مناظرات جریان اصلی درباره رهبری ظاهر میشوند.
در هماهنگی دیپلماتیک، گروه ۷۷ که اکنون نماینده ۱۳۴ کشور است، به عنوان یکی از بزرگترین سکوهای چانهزنی جمعی در مذاکرات چندجانبه، به ویژه در زمینه تأمین مالی توسعه، تجارت و عدالت اقلیمی، به کار خود ادامه میدهد. این منطق تازه نیست. کنفرانس باندونگ در سال ۱۹۵۵ ، ۲۹ کشور را که نماینده بیش از نیمی از جمعیت جهان بودند، گرد هم آورد؛ بدون اینکه یک رهبری واحد ارائه دهد و نیازی به آن داشته باشد. در عوض، یک دستور زبان سیاسی مشترک تولید کرد: مجموعهای از اصولِ عدم تعهد، حاکمیت و همکاری متقابل که دواماش فراتر از تضمین هر هژمونی به تنهایی بود.
جنبش عدم تعهد این منطق پلورالیستی را بیشتر نهادینه کرد. اینها صرفاً پیشینههای تاریخی نیستند، شواهدی هستند که نشان میدهند الگوی هماهنگی توزیعشده قبلا، در شرایطی بسیار دشوارتر از امروز، جواب داده است.
بحثهای کنونی درباره حکمرانی جهانی، آینده را به شکلی دوگانه روایت میکنند: یا رهبری غرب تداوم مییابد، یا هژمونی جدیدی بر جای آن مینشیند. این دوگانه این امکان را پنهان میکند که ممکن است بازیگران نوظهور در حال ساخت قالبهایی جایگزین برای حکمرانی باشند که پراکندهتر، مبتنی بر مذاکره و غیرمتمرکزتر است. همانطور که اندرو هارل و الیور استونکل اشاره کردهاند، نهادهای جنوبی با چالشهای حقیقی حکمرانی، روابط نابرابر قدرت و محدودیتهای منابع مواجهاند. با این حال، طرد آنها به این دلیل که شبیه رهبری هژمونیک سنتی نیستند، یک دگرگونی مهم در حال شکلگیری در سیاست جهانی را نادیده میگیرد.
ممکن است جنوب جهانی هرگز یک رهبر واحد ارائه نکند زیرا مسیرهای سیاسی آن اغلب توسط مقاومت در برابر سلطه سلسلهمراتبی شکل گرفتهاند تا آرزوی تکرار آن. در جهانی که به طور فزایندهای با چندپارگی نهادی، خستگی هژمونیک و بیاعتمادی روزافزون به قدرت متمرکز تعریف میشود، ممکن است ظرفیت هماهنگی بدون وجود یک مرکز (برای ساختن عاملیت جمعی از طریق قطبهای پویا به جای سلسلهمراتب ثابت) نشان از یک ضعف نباشد. شاید این یکی از مهمترین مشارکتهای جنوب جهانی برای آینده حکمرانی جهانی باشد.
0 Comments